السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

198

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

انواع ميوه‌ها بهره‌مند كن تا شايد شكر بجا آورند [ 1 ] ) . پس هاجر باقى ماند ، وقتى كه روز بلند شد ، اسماعيل احساس تشنگى كرد و از مادر آب خواست ، هاجر در بيابان برخاست ، ( در جايى كه امروز جايگاه سعى حاجيان است ) و ندا كرد : آيا در اين بيابان كسى هست ؟ و همين طور فرياد زد و پيش رفت تا از كوه صفا بالا رفت ، آن وقت در سمت مقابل بيابان درخشش آبى را احساس كرد و بدنبال آن آب از كوه صفا پايين آمد و به جانب مقابل يعنى كوه مروه روانه شد ، امّا در آنجا آبى نديد و چون نظر كرد در جانب روبرو يعنى جانب كوه صفا درخشش آبى را احساس كرد و دوباره در طلب آب از جانب مروه به جانب صفا روان شد و اين عمل هفت بار واقع شد در دور هفتم از بالاى مروه به اسماعيل نظر كرد و ناگهان ديد آب در زير پاهاى اسماعيل روان است ، براى جمع كردن آبها شنهايى را در اطراف او جمع كرد ، امّا آب همچنان جريان داشت ، پس او با محكم كردن سنگها سعى در جمع‌آورى آب داشت و ( زم ) به معناى محكم كردن و فشردن است ، به همين سبب آن آب ( زمزم ) ناميده شد و قبيلهء جرهم در آن زمان در عرفات فرود آمده بودند و دانستند كه در مكّه آب ظاهر شده است ، چون پرندگان و حيوانات به جانب آن آب روان بودند . آن قبيله هم به آنجا شتافتند و در آنجا چشمشان به مادر و كودكى افتاد كه در زير درختى آرام گرفته بودند و آن آب در كنار ايشان ظاهر شده بود و به هاجر گفتند : تو كيستى و ماجراى تو و كودكت در اين بيابان چيست ؟ هاجر گفت : من مادر فرزند ابراهيم خليل الرحمن هستم و اين كودك پسر اوست ، آنها گفتند : آيا به ما اجازه مىدهى كه در كنار شما زندگى كنيم ؟ هاجر با كسب اجازهء قبلى از ابراهيم به آنان اجازهء سكونت داد و آنها در كنار او مسكن گزيدند و لذا هاجر و اسماعيل به وجود آنها آرامش يافتند ، و همه اين اتفاقات به خواست الهى صورت گرفت و وقتى ابراهيم براى بار سوّم به جانب آنها نظر كرد ، جمع كثيرى را در اطراف آن دو مشاهده كرد و از اين جهت بسيار خوشحال شد ، مدّتها گذشت و اسماعيل به سن كودكى و نوجوانى رسيد و به شغل چوپانى اشتغال يافت هر كدام از قبيلهء

--> [ 1 ] سوره ابراهيم ، آيه 37 .